من و این‌همه خوشبختی محاله | بلاگ

من و این‌همه خوشبختی محاله

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

زیر لب مشغول مذاکره با خودم بودم: 

گندت بزنن ادارۀ هواشناسی که بازم آمار اشتباه دادی. قرار بود هوا نیمه ابری باشه ولی این رگبار و توفان شدیدو کجای دلم بذارم؟

البته چندان نگران کت شلوار و پیراهن نویی که به خاطر جلسه امروز تنم بود نبودم بلکه بیشتر نگرانیم از کلاه‌گیسم بود! علیرغم اینکه فروشنده گفته بود که این کلاه‌گیس ضد آبه و حتی می‌تونی باهاش بری استخر، اما باد اونقدر شدید بود که بازم می‌ترسیدم.

صحبت با خودم رو ادامه دادم:

نکنه باد بزنه و کلاه‌گیس بره رو هوا ؟ بعد از چندسال که همۀ پرسنل منو با موهای پرپشت و افشون دیدن و از چهرۀ  واقعیم خبر ندارن خیلی زشته که آبروریزی بشه. اصلاً امروز وارد کارخونه نمیشم. مثل بچه‌های خوب تو دفتر میشینم. تازه کلّی کار دارم. بعد یه هفته مرخصی قطعاً یه عالمه کار رو سرم ریخته. آره همین بهتره. از اتاق بیرون نمیام.

.

رسیدم. پیچیدم به سمت در کارخونه و بوق زدم

مش کاظم (نگهبان کارخونه) درو باز کرد و وارد شدم.

ــ سلام مش کاظم

ــ سلام آقای اسقاطیان. رسیدن بخیر. سفر خوش گذشت؟

ــ جات خالی. چه خبرا؟

ــ هیچی. همه چی امن و امانه. بفرمایین چایی حاضره

ــ ممنون. کار دارم. اگه فرصت شد میام

.

خواستم حرکت کنم که مش کاظم بهم گفت:

ــ راستی آقای اسقاطیان! میلاد رو می‌شناسین؟

ــ کدوم میلاد؟

ــ میلاد ...

هرچی فکر کردم نشناختم. پرسیدم:

ــ کدوم قسمت کار میکنه؟

ــ اپراتور یکی از شیفت‌های خط دومه

نه نمی‌شناسم. مشکلی پیش اومده؟

ــ همسرش چند روز قبل فوت کرد. البته شما که سفر بودین مراسم سوم هم تموم شد و الان برگشته سرکار

ــ خدا رحمتش کنه. باشه. ممنون که گفتی

.

ماشینو پارک کردم و موقع پیاده شدن با خودم گفتم:

دوران خوشی و استراحتت تموم شد سعید. دوباره سروکلّه زدن با این دخترۀ خُل و چل(!) آغاز شد که از گیج بودن روانیت میکنه. آخه چطور ممکنه یه آدم اینقدر حواس پرت باشه؟ نمی‎دونم به جرم کدوم گناه کبیره این موجود گیر من اومده. آخه قحطی منشی بود؟ حتماً الانم یا داره لاک میزنه یا ابرو برمیداره.

همین که دستگیره در رو فشار دادم مثل همیشه بوی لاک خورد تو دماغم.

امان از دست این جونور. میدونه از بوی لاک بیزارم ولی حتماً باید رو اعصابم اسکی بره.

.

درو باز کردم. خانوم خوشحال از جا پرید و با صدای تودماغی‌ای که جدیداً و بعد عمل بینی، بیش از پیش روی اعصاب بود گفت:

ــ سلام آقای اسقاطیان

(نمیدونم چرا ولی همیشه تصوّر میکنم که دکتر جراح، احتمالاً تو اتاق عمل اینو بیهوش کرده و خوابونده و بعد هم با چندتا لگد دماغشو جا انداخته! چون قبلاً دماغش اگه زیبا نبود اما قابل تحمّل بود! و ایضاً صداش)

.

ــ سلام خانوم خوشحال. باز دوباره لاک‌کاری راه انداختی؟

ــ ببخشید. آخه فکر کردم شما فردا تشریف میارین.

(از این توجیه و بهانۀ احمقانه اونقدر عصبی شدم که یه لحظه میخواستم کیفمو تو سرش بکوبم! امروز مهمون داریم و مثلا هماهنگیهاشو اون انجام داده اونوقت جلوم واستاده و میگه فکر کردم شما قرار بود فردا بیاین!)

.

ترجیح دادم این توهین به شعورمو نادیده بگیرم چرا که اگه به روش میاوردم جنگ اعصابی شروع میشد که تمام هفته رو به گند می‌کشید. بنابراین نفس عمیقی کشیدم و کمی به خودم مسلط شدم و گفتم:

ــ اگه ناراحتی، میخوای برم فردا بیام؟

ــ نه. الان پنجره ها رو باز میکنم.

خواستم وارد اتاق بشم که یاد میلاد افتادم. برگشتم و گفتم:

ــ راستی خانوم خوشحال. مش‌کاظم گفت یکی از بچه‌ها به اسم میلاد اتفاق بدی براش افتاده و ...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ــ آره آقای اسقاطیان. همه ناراحت شدیم بخدا. طفلکی! آخِی! حیوونی!

ــ بگو بیاد دفتر

ــ چشم

وارداتاقم شدم. اتاقی که تابلویی بالای سردرش نصب بود با این مضمون:

سعید اسقاطیان

مدیرعامل

.

.

از نظر خودم مرگ همسر با بقیه مرگ‌ها متفاوته. طبق قانونِ طبیعت و در روال عادی، والدین و حتی بچه‌ها موندنی نیستن. چون بچه‌ها بهرحال یه روز میرن سر خونه و زندگیشون و والدین هم همیشه نمی‌مونن. اما وضعیت همسر متفاوته. چون تنها کسیه که تا آخر عمر باهات هست و یاور همیشگیته.  یاد پسرعموی مرحوم خودم افتادم. وقتی همسرش رو از دست داد به یک ماه نرسید که خودشم دق کرد. اونم تو سن 32 سالگی...

.

خلاصه اینکه داشتم با خودم فکر میکردم که وقتی میلاد اومد، نیم ساعتی باهاش همدردی کنم و اینا رو بهش بگم تا متوجه بشه که مرگ همسر از نظر من یک فاجعه غیرقابل تصوره و این چیزا که صدای درزدن، رشتۀ افکارمو پاره کرد.

ــ بفرمایید

پسر جوانی وارد شد. چهره‌اش آشنا بود. چند باری در قسمت انبار دیده بودمش. ولی تعجب کردم از اینکه لباس مشکی تنش نبود. ریش هاشم سه تیغه بود! یعنی چه؟ ولی خب به من چه. شاید زنش وصیت کرده مشکی نپوشین و عزاداری نکنین...

.

ــ کاری داشتین آقا اسقاطی؟!

(لهجۀ آشنای جنوب تهران. با همون گرما و صمیمیت)

.

از پشت میز بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم:

ــ میلادجان. جریانو شنیدم و خیلی متاسفم از این اتفاقی که برات...

حرفمو قطع کرد و گفت:

ــ به درک! فدا سرت آقا اسقاطی!

ــ جان؟! (چشمام گرد شد)

ــ اصلاً فکرشم نکنین. این نشد یکی دیگه!

.

احساس کردم پاهام قدرت نگه داشتن هیکل قناسمو نداره. روی اولین صندلی نشستم و بهش خیره شدم. یعنی آدم تا این حد می‌تونه راحت و بی‌خیال باشه؟

در باز شد و خانوم خوشحال مثل همیشه یک لیوان بزرگ قهوه آورد و چون پشت میز خودم نبودم، گذاشت رو میز عسلی جلوی پام.

وقتی رفت گفتم:

ــ این چه حرفیه میلاد؟

ــ آقا اسقاطی! این چیزا موندنی نیس. بخدا نیس. به ولله نیس. مهم معرفت و مرامه آقا. رفت که رفت فدا سرت. وجود خودتو عشقته!

.

ــ تو حالت خوبه میلاد؟

ــ عالی آقا. عالی.

یه صدایی تو اتاق پیچید: تق!

دکمه دوم پیراهنم بود که بر اثر فشاری که بر اثر عصبی شدن به یقه‌ام آوردم کنده شد و خورد به میز و بعد هم شیشۀ کمد!

دوباره سکوتی مرگبار در اتاق حکمفرما شد.

.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

ببین میلاد. من کاری ندارم که تو چقدر دوستش داشتی و شاید هم اصلاً نداشتی. ولی ...

بازم حرفمو قطع کرد و گفت:

ــ شما خودتو ناراحت نکن آقا اسقاطی. اون قسمتِ من نبود اصلاً مال من نبود!

ــ جان؟!!!! (کرک و پرم ریخت!)

ناخودآگاه از جا پریدم و بلند شدم که پام خورد به زیر میز و لبوان قهوه رفت رو هوا و پخش شد رو شلوار طوسی کمرنگ و پیراهن سفیدی که تازه خریده بودم و درمجموع کل هیکلم به گند کشیده شد

ــ عه. آقا اسقاطی چی شد؟

.

لباسمو بی خیال شدم و با عصبانیت گفتم:

ــ تو واقعاً خجالت نمیکشی میلاد؟ این چه طرز حرف زدنه؟

ــ نوکرتم آقا اسقاطی. اصلاً ارزش حرف زدن نداره

داد زدم:

ــ خجالت بکش مردک! یعنی چی ارزش نداره؟

.

طفلکی یه جوری بهم نگاه کرد که خودم از فریادی که زدم شرمنده شدم. سرشو انداخت پایین و گفت:

ــ من که چیز بدی نگفتم.

ــ دیگه چی میخواستی بگی الاغ؟ اون تنها چیز با ارزشی بود که در دنیا داشتی. وقتی از دست میدی اینطوری حرف میزنی؟

.

خنده احمقانه‌ای کرد و گفت:

ــ ببین آقا اسقاطی. بهرحال هرچی باشه مرام معرفت حالیمونه. خاک پاتیم آقا ولی تک‌خور نیستیم! بین خودمون باشه. همین بچه‌های کارخونه همگی نفری یه بار سوارش شدن بودن! و ...

.

احساس کردم نفسم بالا نمیاد. خودمو کشوندم پشت میزم و صورتمو بین دودست گرفتم. مونده بودم چی بگم به این بیشعور. ولی حواسم نبود که از شدت عصبانیت با یک دست صورتمو چنان فشار دادم که احساس میکردم لُپ چپم رسید به بناگوش راستم و با دست دیگه موهامو با چنان شدتی کشیدم که ناگهان چسب کلاه‌گیس کنده شد و کلهم اجمعین اومد تو دستم

.

ــ هه هه هه هه! شما کچلین آقا اسقاطی!

نعره زدم :

گمشو بیرون مرتیکۀ ...

و منگنه روی میزو برداشتم و پرت کردم سمتش که جاخالی داد و رفت تو شیشه دفتر و صدای شکستن همه جا رو پر کرد

یه نگاهی از ناباوری بهم کرد و پرید بیرون

.

خانم خوشحال از صدای شکستن شیشه اومد تو و درحالیکه دست چپشو بالا نگه داشته بود که لاکش خشک بشه گفت:

ــ چی شد آقای اسقاطیان؟ اوا خاک عالم! این چه قیافه‌ایه؟ هارهارهارهار! شما کچل بودین من نمی‌دونستم

ــ زهرمار خانوم! این مردک چه مرگش بود؟

ــ چرا؟

ــ مطمئنی زنش مُرده؟

ــ کی گفته؟

ــ مش کاظم گفت که زن میلاد چند روز قبل فوت کرده

 ــ نه آقای اسقاطیان. آهاااااااان اون یه میلاد دیگه‌ست که اپراتور خط تولیده.

.

نعره زدم:

ــ مگه من نگفتم که اون میلاد که زنش مرده رو بگو بیاد؟

ــ اوا چرا داد میزنین؟ بخدا شما گفتین به میلاد که براش اتفاق بدی افتاده بگو بیاد. شما که مسافرت بودین موتور آقا میلاد رو دزدیدن و چند روز همه کارخونه رو بسیج کرده بود دنبال موتورش بگردن. من فکر کردم این میلادو میگین. ولی کچل بودن خیلی بهتون میاد! هرهرهرهر...

.

یه لحظه مشتم رفت رو هوا و محکم زدم به میز که شیشه میز شکست و ناگهان دیدم که تمام میز و کاغذا رنگ خون گرفت!

ــ اوا چی شد؟

مثل گرگ عصبانی نگاهش کردم و گفتم:

ــ من اول تو رو میکُشم! بعد خودمو!

و حمله کردم سمتش که شلوارم گرفت به میخ کنار میز و نا زیر زانو جر خورد!

اونم نامردی نکرد و در رفت. درحالیکه همچنان دست چپشو بالا نگه داشته بود از دفتر پرید بیرون به طرف نگهبانی و داد میزد: کمک! منم سر به دنبالش گذاشتم که دیدم مش کاظم با یه چماق (تنها سلاح سرد مورد اعتمادش برای حفاظت از کارخونه) از راه رسید.

.

همینکه خواستم بگم مش‌کاظم اون جونورو بگیر تا من برسم و خفه‌ش کنم یه ضربه چماق اومد وسط فرق سرم و ضربه بعدی وسط کمرم و افتادم...

.

نمیدونم چقدر گذشته بود. صدای همهمه می‌شنیدم. صحنه‌ها محو بود و کم‌کم شفاف شد.

دیدم تو اتاقک نگهبانی خوابیدم و چند نفر بالا سرم هستن.

مش‌کاظم همین که دید چشمامو باز کردم گفت:

ــ ببخشید آقای اسقاطیان. نفهمیدم شمایین. دیدم درِ دفتر باز شد و خانم خوشحال جیغ میزنه و درحال فراره و یه کچل با دست‌های خونی و لباس پاره دنبالش کرده. بخدا نفهمیدم شمایین. آخه بابام‌جان. من سه ساله اینجام تا الان نمیدونستم شما کچلین!

با صدای ضعیفی گفتم:

ــ عیب نداره مش‌کاظم

با هزار بدبختی از جام بلند شدم.

.

ــ آقا اسقاطی! ببرمتون درمونگاه؟

صدا آشنا بود. برگشتم دیدم میلاده.

ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم: نمیخواد میلادجان! حالم خوبه

.

تلوتلوخوران از اتاقک نگهبانی اومدم بیرون. نگاهی به شیشه انداختم و تصویر خودمو دیدم. خون روی سرم خشک شده بود. نصف پیراهن از شلوار پاره زده بود بیرون.

نمیدونم چرا ولی فقط یک جمله تو سرم میپیچید:

من و این همه خوشبختی محاله. محاله. محاله...

.

.

با خودم فکر کردم مش‌کاظم حق داشته. شاید اگه منم بودم همین کارو میکردم. پاشنه کفشا رو خوابوندم و با هزار بدبختی و درد از 2 پلۀ نگهبانی اومدم پایین

.

دیدم خانوم خوشحال نشسته و آیینه‌ای جلوی صورتشه و داره ابرو برمیداره. منو که دید مثل برق ابزارشو گذاشت تو کیفش و گفت:

ــ حالتون خوبه آقای اسقاطیان؟

نگاه عمیقی بهش کردم و گفتم:

ــ آره خوبم. یه زنگ بزن مهندس رضوانی. من چند روز نمیام.

و دوباره نگاهی عمیق بهش کردم. شاید برخورد من بد بوده. بهرحال هرچی که باشه این دختر قراره مجوّز ورود من به بهشت باشه! چون میدونم که باید اونقدر از دستش بکشم تا تمام گناهانم از بین بره و واجب‌البهشت بشم!

.

سوار ماشین شدم. کمرم خیلی درد میکرد. مرده شورتو ببرن مش کاظم با این ضرب دستت.

.

مش کاظم رفت به سمت در تا بازش کنه و بین راه گفت:

ــ تشریف می‌برین آقای اسقاطیان؟

ــ آره یه مدت نمیام. میخوام برم سفر

ــ کجا؟

خیلی آروم گفتم:

ــ جهنم مش کاظم. جهنم! مواظب اطراف باش

.

.

(از گروه داستان های کوتاه برگرفته از تراوشات یک ذهن ناقص و تحت فشار اقتصادی و اجتماعی این روزها)

...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 22 مرداد 1397 ساعت: 19:30