
پردۀ اول چندسال قبل در یک واحد تولیدی خصوصی توی کارخونه نشسته بودیم و بقول معروف داشتیم زندگیمونو میکردیم که ناگهان آژیر به صدا دراومد! آتش سوزی از انبار شروع شده و در حال گسترش بود. اونم کجا؟ توی یک کارخونۀ تولید کاغذ! تا به خودمون اومدیم دیدیم اکثر 60 پرسنل خط تولید اون شیفت در حال فرارن. البته کاملاً حق داشتن. چون هرلحظه امکان انفجار مواد شیمیایی داخل انبار مواد اولیه بود و پیامدش هم فاج...
ادامه مطلب
از زمان تاسیس این دکّه (بخونین وبلاگ) تا الان به هر چیزی فکر میکردم جز اینکه مجبور بشم نصفه شبی چندتا عکس از اینترنت کش برم و به سرعت، یک پست اورژانسی بنویسم برای شناختن تفاوت منقار پرنده ها! (خدایا این حال خوشو از ما نگیر) امشب یکی از دوستان زنگ زد و گفت یک جوجه کبوتر توی خیابون پیدا کرده و هر کاری میکنه نمی تونه نوکش رو باز کنه بهش غذا بده! علت نوشتن این پست همین بود. ببینید دوستان. این اتفاق م...
ادامه مطلب
چندسال قبل در یک شرکت خصوصی در کارخانه نشسته بودیم و بقول معروف داشتیم زندگیمان را میکردیم! ناگهان آژیر به صدا درآمد. آتش سوزی از انبار شروع شده و در حال گسترش بود. آنهم در یک کارخانه ادامه مطلب...
ادامه مطلب
آقای مسنی رو می شناسم که یک بار برام خاطرات دوران تحصیلش رو تعریف کرد. میگفت در زمان تحصیل، علیرغم اینکه نمراتش در تمامی دروس خیلی بالا بوده اما با درس زبان انگلیسی ادامه مطلب...
ادامه مطلب