
دوران دبیرستان، بنا به فرمودۀ دوست عزیزی که بهم گفت گروه خونی تو کمیاب ترینه (AB) و کلّی هندوانه زیر بغلم گذاشت دچار اندکی توهّـم گردیـده و با ایـن تصورخام که من خیـلی کمیاب و ارزشمند هستم(!) پام به سازمان انتقال خون باز شد و این پروسۀ ایثار و فداکاری تا سالها ادامه داشت. . . یادمه اولین باری که رفتم سازمان انتقال خون، از سوالات و توضیحات آقای پزشک مربوطه د...
ادامه مطلب
. به چند نفر از دوستان سپرده بودم که قصد دارم برای سال آینده، حوزه کاریم رو عوض کنم و تا آخر سال منتظر پیشنهادها هستم. امروز یکیشون زنگ زد و گفت آقای دکتری رو میشناسه که دنبال یک همکار برای مجموعه عظیمش میگرده. پرسیدم حوزه کاریشون چیه؟ گفت نمیدونم. ...
ادامه مطلب
علیرغم اینکه از ابتدای تاسیس این وبلاگ، تصمیم داشتم که هرگز (حتی با ذکر منبع) مطلبی را از دیگران کپی نکنم اما بعضی مقالات را نمی توان کپی نکرد! این مطلب متعلق به استاد روانشناسی و روانکاو معروف کشورمان جناب آقای دکتر محمدرضا ابراهیمی بوده که در خرداد 1391 آن را نوشته اند. البته مقاله بسیار معروفی است و به احتمال زیاد ممکن است قبلاً آن را خوانده باشید. ولی مطالعه مجددش خالی از لطف نخواهدبود. متن مق...
ادامه مطلب
به چند تا از دوستان سپرده بودم که قصد دارم برای سال آینده، حوزه کاریم رو عوض کنم و تا آخر سال منتظر پیشنهادها هستم. امروز یکیشون زنگ زد و گفت آقای دکتری رو میشناسه که دنبال یک همکار برای مجموعه عظیمش میگرده. پرسیدم حوزه کاریشون چیه؟ گفت نمیدونم. از یکی از دوستانم شنیدم که آقای دکتر فرموده مدیر توانمندی میخوام و تا 5 میلیون حقوق ثابت (بدون احتساب متغیرها) پرداخت میکنم. چون قسمت مدیر توانمند در مو...
ادامه مطلب
در ادامه پست قبلی، امروز داشتم به یک آقای دکتر دیگه فکر میکردم که خیلی باحال تشریف دارن، البته نه به باحالی دکتر پست قبل! تحصیلات دانشگاهیشون بر اساس شنیده ها (که البته مطمئن نیستم) فوق دیپلمه که بعدها تونسته از یکی از دکه های فروش مدرک که در جامعه ما به وفور پیدا میشه، معادل دکترای(...) رو از انگلستان(!) دریافت کنه. هرچند با چند جمله صحبت به راحتی میشه تشخیص داد که دورترین مکانی که در تمام عمرش...
ادامه مطلب
این خاطرۀ جالب و صد البته دردناک، مربوط به سالهای اوایل دهه هفتاده که حقیر در سال آخر دبیرستان عمرم رو هدر می دادم و آقای دکتر قصۀ ما هم (که اعتقادات مذهبی بسیار خشکی داشت) دانشجوی پزشکی بود و متاهل و دارای 3 فرزند!! که منزلی کوچک متناسب با بودجۀ محدود دوران دانشجویی اجاره و به همراه خانواده ش گذران زندگی می کرد. این بزرگوار در اولین و آخرین باری که زیارتش کردم برام با افتخار و غرور و سربلندی، ...
ادامه مطلب
این خاطرۀ جالب و صد البته دردناک، مربوط به سالهای اوایل دهه هفتاده که حقیر در سال آخر دبیرستان عمرم رو هدر می دادم و آقای دکتر قصۀ ما هم (که اعتقادات مذهبی بسیار خشکی داشت) دانشجوی پزشکی بود و متاهل و دارای 3 فرزند!! که منزلی کوچک متناسب با بودجۀ محدود دوران دانشجویی اجاره و به همراه خانواده ش گذرا...
ادامه مطلب
به چند تا از دوستانم سپرده بودم که قصد دارم برای سال آینده، حوزه کاریم رو عوض کنم و تا آخر سال منتظر پیشنهادها هستم. امروز یکیشون زنگ زد و گفت آقای دکتری رو میشناسه که دنبال یک همکار برای مجموعه عظیمشون میگرده. پرسیدم حوزه کاریشون چیه؟ گفت نمیدونم. فقط بهم گفته مدیر توانمندی میخوام که تا 5 میلیون حقوق ثابت (بدون احتساب متغیرها) بهش پرداخت میکنم. علیرغم اینکه اون قسمت مدیر توانمند در مورد حقیر بهیچوجه صدق نمیکنه اما رقم، خوب و وسوسه انگیز بود! در این مواقع روایت داریم که باید تیری به تاریکی انداخت تا شاید... بنابراین گفتم شماره مو بهش بده صحبت کنیم. نزدیک ظهر یک پیامک اومد از شماره ای ناشناس و نوشته بود : سلام. اگه قصد همکاری دارین 5 میلیون حقوق ثابت میدم! خیلی بهم برخورد. به خودش زحمت نداده...
ادامه مطلب
در ادامه پست قبلی، امروز داشتم به یک آقای دکتر دیگه فکر میکردم که خیلی باحال تشریف دارن، البته نه به باحالی دکتر پست قبل! تحصیلات واقعیشون بر اساس شنیده ها (که البته مطمئن نیستم) فوق دیپلمه و بعدها تونسته از یکی از همون دکه های فروش مدرک، معادل دکترای(...) رو از انگلستان(!) دریافت کنه. هرچند با چند جمله صحبت به راحتی میشه حدس زد که بیشترین مسافت طی شده در تمام عمرش، مسیر مشهد تا طرقبه بوده! ایشون با عنوان دکتر(...) کتابهای زیادی چاپ کردن از آسیب شناسی سازمانها تا صدمات ناشی از ایستاده ادرار کردن نهنگها در اقیانوس آرام! احتمالاً خیلی از شما عزیزان با اسم با مسمای ایشون آشنا هستین. این بزرگوار، یکی از منابع اصلی درآمدشون، نوشتن کتاب برای افراد ثروتمند و پولدار به اسم خودشونه! (اکثراً کارخون...
ادامه مطلب
دوران دبیرستان، بنا به دعوت یک دوست که به من گفت گروه خونی تو کمیاب ترینه (AB) و کلی هندوانه هم زیر بغلم گذاشت دچار اندکی توهّم گردیده و بر حسب این تصور که من خییییییلی کمیاب و ارزشمند هستم(!) پام به سازمان انتقال خون باز شد و این پروسۀ ایثار و فداکاری تا سالها ادامه داشت. یادمه اولین باری که رفتم سازمان انتقال خون، از سوالات و توضیحات پزشک مربوطه در مورد رفتارهای پرخطر و افعال خاک برسری(!) اونقدر خجالت کشیدم و سرخ و سفید شدم که بندۀ خدا خودش فهمید این بچه، از بیخ مرخصه(!) و جواز ورود به سالن اهدای خون رو امضا کرد! بعدها هم هر بار که میرفتم واسه اهدای خون، او...
ادامه مطلب