
رسیدیم تهران و رفتیم خونۀ یکی از اقوام همسرم که بانویی مسن و بسیار مهربون هستن و دارای موهایی بلند و صاف و یکدست سفید مثل برف. (البته بهتره به جای فعل هستن بگم بودن چرا که چندماه پیش به رحمت خدا رفت) بنده خدا تا منو دید بغلم کرد و کلی ابراز محبت نثارم نمود. هرچند از نظر مذهبی و از دیدگاه متشرّعین، محرم نبودیم ولی بهرحال من حکم نوۀ ایشون رو داشتم و به نظر میرسه اینجور مواقع میشه از یکسری بند و تبص...
ادامه مطلب