فست بوک Fast Book

خرید بک لینک

در دنیای امروز، به لطف اطلاع رسانی های مکرر، دیگر کسی نیست که از مضرات فست فودها نداند. هرچند جمع کثیری از ما مردم، اگر چیزی هم به ضررمان باشد بازهم آن را استفاده میکنیم (ازجمله خودم که سیگار میکشم!)

ازدحام شبانه افراد مختلف از قشرهای گوناگون در فروشگاههای عرضه کنندۀ انواع فست فود موید این امر بوده و به ضرس قاطع هم می توان گفت که همه آنها از مضرات محصولی که برای آن در انتظار ایستاده اند آگاهند!

ولی علت بوجود آمدن فست فود چیست؟ شاید یکی اینکه با ذائقه اکثریت مردم سازگار است ولی قطعاً علت اصلی آن، بحث محدودیت زمان در زندگی ماشینی امروز می باشد.

حال این مطلب را مقایسه فرمایید با عارضه ای که امروز شدیداً گریبانگیر جامعه نشر علم و کتاب کشور شده است. انتشار کتابهایی بدون محتوای قابل تامل، در قطع و اندازه خاص و درجهت مطالعۀ سریع و در اکثر زمینه ها از بازاریابی و فروش گرفته تا روانشناسی و طالع بینی(!) و غیره که برای بنده هم تداعی کننده اصطلاحی به نام " فست بوک" می باشد.

چرا که شاید همانند فست فودها به علت کمبود وقت مردمان زندگی ماشینی امروز، فقط دارای مطالب خوشمزه و شکم پرکن (ببخشید مغزپرکن) می باشد. ولی تکلیف مضرات آن چیست؟

تجربه ای از خودم

مدتها قبل در یک مصاحبه استخدامی با مدیر یک شرکت، جلسه ای ببه باد ماندنی داشتیم! این مدیر عزیز سوال میکرد و در بعضی موارد، قبل از پاسخ بنده سریعاً اطلاعات عمیق(!) خودش در رابطه با زبان بدن را به رخ کشیده و با حالتی اندیشمندانه می فرمود:

" شما احتمالاً می خواهید فلان پاسخ را بدهید !"

و چندباری هم که دست هایم را به سینه گذاشتم این دانشمند عزیز آن را نشانه مخالفت بنده با بیانات گهربارشان عنوان کرد بدون اینکه فکر کند که شاید صندلی هایش دسته ندارند!!

و از همه جالب تر زمانی که به دو تا از سوالات ایشان پاسخی صریح دادم ایشان با حالتی که انگار دزد گرفته فرمودند:

"از حالت چشمهات معلومه که دروغ میگی" !!!

(بقول قدیمیها ادب هم خوب چیزیه بخدا) .

البته عکس العمل بنده هم در تمام این مدت فقط لبخند و خویشتنداری و شعف فراوان بابت تلمّذ در محضر این اندیشمند فرهیخته بود!

اینجانب به منظور تبدیل شک خود به یقین، در آخر جلسه با حالتی آمیخته با تعجب مصنوعی (که نمیدانم چطور متوجه حالت مصنوعی من نشد) ضمن تعریف کوتاهی از توان بالای فکری اش از وی خواستم که اگر ممکن است بنده حقیر بیسواد را یاری کند تا مرجع این کرامات ارزشمند را بدانم!

ایشان هم بلافاصله از کشوی میزش (همانطور که پیش بینی می کردم) یک فروند " فست بوک" در قطع جیبی با عنوان زبان بدن را نشان بنده داد (شک بنده به یقین تبدیل شد) و در عین حالی که من را به سمت مطالعات عمیق(!) در رابطه با اصول بازاریابی و فروش رهنمود میکرد، بنده هم همزمان، با یک تورق سریع اولین جمله آن را همان درصدهای معروف(55 و 38 و 7 درصدی) آقای آلبرت محرابیان دیدم و ضمن تشکر و عرض مراتب امتنان از اینکه خیلی چیزها از ایشان یاد گرفته ام(!) خداحافظی کردم و آمدم بیرون.

البته هرگز به این عزیز بزرگوار هم نگفتم که کتاب اصلی زبان بدن را چند ساله که خودم دارم و بعضی از مطالب آن را هم در جلسات آموزشی به فروشنده ها آموزش میدهم!

و بازهم به این بزرگوار نگفتم که خود آقای آلبرت محرابیان زمانی که دید این درصدهایش باعث به بیراهه رفتن جمع کثیری از مردم شده است طی مقاله ای فرمود:

آقا اشتباه کردم ببخشید! این درصدها عمومیت نداشته و برای مواقع خاصی کاربرد دارند.

در یکی از شعبات یک شرکت معروف و عظیم کشورمان هم شاهد بودم که سرپرست فروش آن، در هر زمینه ای با دستمایه قراردادن چند کتاب کوچک از برایان تریسی علاوه بر اینکه خود را از پرچمداران نهضت بازاریابی و فروش می دانست با سیاستهای بسیار عالمانه خود، شعبه را تا مرز ورشکستگی پیش برد!

و دهها نمونه دیگر.

باور کنید سال گذشته که مدتی در بیمارستان قلب بستری بودم چند باری به این موضوع فکر کردم که خداراشکر هنوز فست بوک هایی در زمینه تخصصی قلب و عروق منتشر نشده اند!!

به نظر شما با توجه به این واقعیت تاسف بار که بسیاری از این "فست بوک ها" خمیرمایه سیاستهای کلان و تصمیمات بسیاری از مدیرنماها قرار گرفته است، چه صدماتی در انتظار آینده سازمانهای کشورمان می باشد؟

عیدی حاج خانوم...

ما را در سایت عیدی حاج خانوم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 170 تاريخ: چهارشنبه 5 مهر 1396 ساعت: 2:40

صفحه بندی