اعتماد - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:49
حدود یک ماه قبل به یکی از نمایندگیهای بوش (BOSCH) شهرمون سرکشی کردم و تجدیددیداری شد با یکی از دوستان که تازه به محل جدید نقل مکان کرده بود. با ورود به فروشگاه، با پوستر تکاندهندهای مواجه شدم که ب
خر پیشتون اُستاده! - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:49
امشب یکی از دوستان، آگهی بلندبالایی برام فرستاد که بخشیش رو در ادامه میارم: . . شرح شغل و وظایف: برنامهریزی و تدوین استراتژیهای کلی بازاریابی (بودجه،رقابت،عوامل محیطی، فرصتها و بخشبندی بازار، ان
حالا که تا اینجا اومدیم! - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:49
قرار بود دیروز (سه شنبه) برای یک قرار کاری برم نیشابور. قصد داشتم حوالی 7 صبح راه بیفتم و کارمو سریع انجام بدم و تا ظهر برگردم شرکت (اتفاقی که در هر هفته یکی دوبار تکرار میشه) آقای همکار گفت منم میام.
و بازهم مورچهخوار و اتوبوس جهانگردی! - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 6:49
قرار بود تمام مدت این هفته رو در خراسان جنوبی مشغول چریدن باشیم! بر همین اساس، از ابتدای هفته، در معیت آقای همکار، رفتیم به سمت خراسان جنوبی. داشتیم حالمونو میکردیم که ناگهان آقای مدیرعامل روز دوشن
تُنبان گُلگُلی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:39
شخصاً اعتقاد دارم همۀ افراد دنیا اعم از زن و مرد، کوچک و بزرگ، پیر و جوان، باسواد و بیسواد؛ در هر شغل و منصبی هم که باشن (چه کارگر زحمتکش گمنام و چه حتی رئیسجمهور و وزیر و وکیل مملکت) همگی در یک اصل
راهکار مفید یک دزد محترم! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:39
چهارشنبه 22 آبان ماشینمو دزدیدن! به همین راحتی. 3 روز بعد (شنبه) ماشین پیدا شد. البته بدون لاستیک و باتری و پخش و بوق(!) و روکش صندلی و ... علیرغم اینکه این موضوع هزینۀ سنگینی روی دستم گذاشت، اما با
منّتگذاریهای کودکانه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:39
پردۀ اول دوران دبستان بودیم که اواسط سال تحصیلی بهمون اعلام کردن بند و بساطتون رو جمع کنین که قراره از این ساختمون قدیمی ببریمتون مدرسۀ جدید. ما هم طبیعتاً جمع کردیم و رفتیم یکی دو کوچه اونورتر تو سا
آدم شدن چه مشکل - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:39
. پردۀ اول دکتر بود. البته دکترِ دکتر هم که نه. درواقع دانشجوی سال آخر پزشکی بود و متاهل و دارای سه فرزند قد و نیمقد! و همچنین دارای اعتقادات مذهبی بسیار خشک که اصراری عجیبی هم بر عمل به فریضۀ امر به
انتقال وبلاگ - تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 23:03
این وبلاگ, به آدرس زیر انتقال, یافت: . . chocolog.ir شوکولاگ . . ممنون از همراهی شما عزیزان طی این سه سال. . ضمناً برای ارسال کامنت، پیشنهاد میکنم از همینجا استفاده فرمایید. با سپاس
آخرین پست - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 0:38
این وبلاگ به آدرس زیر انتقال یافت: . . chocolog.ir شوکولاگ . . ممنون از همراهی شما عزیزان طی این سه سال. . . ضمناً برای ارسال کامنت، پیشنهاد میکنم فعلاً از همینجا استفاده فرمایید. با سپاس
مرز بین تشخیص "پیرزن" تا تشخیص "کادر درمانی" - تاریخ: 1397/6/24 ساعت: 18:41
. چهارشنبه 24 مردادماه، پدر با پای خود بر روی تخت بیمارستان خوابید اما دیگر بلند نشد! . قرار بود عمل جراحی کوچکی باشه و فرداش (یعنی پنجشنبه) مرخص بشن
اگر بار گران بودیم رفتیم (خداحافظی از وبلاگ) - تاریخ: 1397/6/24 ساعت: 18:41
حدود سه سال قبل در چنین روزهایی، من هم بخشی از لشکر شکست خوردۀ چندین هزارنفرهای بودم که خسته از ویرانههای زلزلۀ معروف بلاگفا به دنبال سرپناهی برای ن
ما میتوانیم. از واقعیت تا توهّم - تاریخ: 1397/5/22 ساعت: 19:30
2 سال از اون افتضاح گذشت. از افتضاح وحشتناکی که مثل همیشه، تحمل بخش دردناک قضیه هم به گردن افراد بیگناه افتاد. افتضاحی که شاید به دلیل توهّم بعضیها و در راستای عبارت منحوس "ما میتوانیم" بود. جناب
خسته نباشم! - تاریخ: 1397/5/22 ساعت: 19:30
سالها پیش برای دقایقی با آقای قنّاد (شیرینی پز) محترمی همکلام شدم که به مورد جالبی اشاره کرد. فرمود ما در بعضی از شیرینی ها از مواد اولیۀ با کیفیت استفاده میکنیم و در بعضی ها هم (که اسمشونو گفت ولی یا
بابا. نترس! منم حمید - تاریخ: 1397/5/22 ساعت: 19:30
. . فیلم های ایرانی زیادی دیده ام که طبیعتاً تعدادی از اونها به عنوان فیلم هایی قوی (به نسبت توانایی سینمای ایران) در خاطرم ثبت شده و برعکس، خیلی ها هم خیر. اگه قرار باشه بلافاصله و سریع اسم 3 فیلم ت
یا رب مباد آنکه ... - تاریخ: 1397/5/22 ساعت: 19:30
. . . پردۀ اول . زمان: بیست و اندی سال قبل مکان: همین خراب شده! (مملکت خودمون) . امید چندانی برای راهیابی به جام جهانی نبود. مثل بچۀ آدم بازی میکردیم. یکی می بُردیم و دوتا می باختیم. ادعامون هم فرات
سوراخ دعا رو گم کردی برادر - تاریخ: 1397/5/22 ساعت: 19:30
. . . دوران طفولیت، به لُطف نسبتِ دور فامیلی، هرازگاهی همبازی بودیم. بر خلاف بنده که به شهادت تمام اطرافیان، آروم و بی سروصدا بودم و از ابتدای تولد، حضور یا عدم حضورم براشون یک کیفیت ثابت به همراه داش
احمق ها به بهشت نمی روند (1) - تاریخ: 1397/5/22 ساعت: 19:30
. . نیمه های شب بود یا بهتر بگم نزدیک صبح. زمان جنگ تاریکی و نور و به عبارتی: لذت بخش ترین موقع خواب. (طوری که سهراب هم اونو به بیشۀ نور تشبیه کرده) . احساس سـنگینی خاصی کردم. از اون حالتایی که پلکا
احمق ها به بهشت نمی روند (2) - تاریخ: 1397/5/22 ساعت: 19:30
. . در زدم. آقای محترم و خوش لباسی درو باز کرد و خیلی مودبانه و لفظ قلم گفت: ــ درود بر تو ای تازه وارد. به دوزخ خوش آمدی. من راهنمای تو هستم. . ــ سلام آقای راهنما. عجب! یعنی کار من اینقدر درست بود
احمق ها به بهشت نمی روند (3) - تاریخ: 1397/5/22 ساعت: 19:30
. . ورودی منطقۀ ایرانی نشین جهنم، بسیار کثیف و بهم ریخته بود. کمی جلوتر، به صحنۀ عجیبی برخوردم. هندوانه های بسیار بزرگی کنار دیوار چیده بودن. ابعادشون چیزی بود در حد گوسفند. در دلم احسنت گفتم بر شیر

برچسب‌های مرتبط

بابا بی خیال دیگه ناز کردنم | بابا بیخیال دیگه ناز | آقای دکتر طوسی | آقای دکتر سریال کره ای | آقای دکتر بدون سانسور | انسان چهل هزار سال قبل | افغانستان چهل سال قبل | انسان چهل سال قبل | چهارشنبه سوری | چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت