رفتگر ذهن خود باشیم
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 0:46
دوران اسارتمون در اردوگاههای تحمیلی اجباری که با واژه مدرسه می شناسیمش و در خلال پوشیدن ردای موش آزمایشگاهی در راستای رفع توهّم متولیان و تصمیم گیرندگان حوزه آموزش و پرورش این مرز و بوم، در کنار تعریف موفقیت که منحصر به درس خوندن بود با یک تقسیم بندی
سق سیاه
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 0:46
امروز به همسر گرامی گفتم بعدازظهر کاری ندارم. پاشو بریم بیرون کمی دور بزنیم. اتفاقی که در تمام سال به 5 بار هم نمیرسه! رفتیم بیرون و داشتیم بستنی می خوردیم که تلفن همراه (این وصلۀ ناجور و مزاحم) زنگ زد و بیش از پیش به سق سیاه بودن خودم ایمان آوردم.
مایکل داگلاس ، عمرمختار ، پکیج همه کاره
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 0:46
تا چند سال قبل، یکی از وظایف نانوشته ام توضیح به این و اون بود که چرا اینقدر مهمون میاد خونه مون! بدون اغراق شاید در یک هفته نهایتاً 2 روز بدون مهمون بودیم. و چه صفایی داشت اون زمان. تا اینکه به علت پیشرفت تکنولوژی، جوّ صمیمانه دور هم بودن ها کمرنگ
حلال کردن لک لک ها
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 0:46
دوست عزیزی دارم که نه تحصیلات عالیه داره و نه اهل مطالعه و کتاب و کلاس و قُمپُز درکردن فرهنگی و احساس فرهیختگی و دانایی و اینهاست. اما از تمام اطرافیانی که در دنیای محدودم میشناسم و باهاشون در ارتباطم و دارای تحصیلات عالیه فوق سنگین یا موقعیتهای اجتم
سوزن نزن. داد هم نزن!
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 14:40
میگن طرف نشسته بود و از فرط بیکاری به خودش سوزن میزد و از شدت درد، داد هم می کشید! یکی اومد بهش گفت: داداش. سوزن نزن. داد هم نزن! (به همین سادگی) معتقدم این حکایت قدیمی (که البته اصلش چندان مودبانه نیست) در عین سادگی ظاهری، حرفهای زیادی داره. مخصوصاً مصداق های فراوانش رو هم در جامعه امروز می بینیم
غلام همّت آنم که...
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 14:40
در ایالتهای مختلف امریکا به موارد عجیب و غریبی برخورد می کنیم که تبدیل به قانون شدن و احتمالاً این سوال پیش میاد که خروجی این قوانین از مغز یک انسان بوده یا ازمابهترون؟! مثلا: در فلان ایالت بستن زرافه به دکه تلفن عمومی و تیر چراغ برق ممنوعه! در ایالت دیگه شکلک درآوردن برای سگ ها جرم محسوب می شه! در
فکر کردی الکیه؟
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 14:40
یه تقویم رومیزی روی میز کار اتاقم (توی خونه) هست که هدیه یکی از شرکتهای چاپ و انتشارات کتابه. علیرغم اینکه شرکت خودمون سررسید و تقویم رومیزی های خیلی شکیل و زیبایی زده و کلی کاغذ حروم کرده و به سهم و اندازۀ خودش در تخریب محیط زیست کوشیده، اما به سبک هرسال، ترجیح میدم از سررسید و تقویم های مربوط به س
مجازاً در محضر استاد
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 14:40
قبل از ایجاد این خزعبلات دونی (بخونین وبلاگ) احتمالاً از فرط بیکاری یا شیرین مغزی بیش از حد احساس وظیفه کردم که کتابی بنویسم! (نخندین خواهشاً. میدونم به قیافه م نمیخوره) اسم کتاب رو هم گذاشته بودم: مجازاً در محضر استاد ولی با گذشت زمان و درک یکسری واقعیات، دیدم که بهتره به این حوزه ورود نکنم و نوشتن
از امر به معروف داعش تا نهی از منکر آقای دکتر (ویرایش مجدد)
-
تاریخ: 1396/1/28 ساعت: 11:31
این خاطرۀ جالب و صد البته دردناک، مربوط به سالهای اوایل دهه هفتاده که حقیر در سال آخر دبیرستان عمرم رو هدر می دادم و آقای دکتر قصۀ ما هم (که اعتقادات مذهبی بسیار خشکی داشت) دانشجوی پزشکی بود و متاهل و دارای 3 فرزند!! که منزلی کوچک متناسب با بودجۀ محدود دوران دانشجویی اجاره و به همراه خانواده ش گذرا
تمیز و باکلاس یا چرک و شلخته؟!
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 15:24
گروهی از ماهیگیران حرفه ای، قلاب به دست کنار رودخانه ایستادن و به حکم حرفه ای بودنشون هم از سایز نخ و نوع چنگک گرفته تا میزان و نوع افزودنی های طعمه، در کنار عنصر مهم سکوت، همگی رو رعایت کردن و منتظرن تا نتیجۀ نبرد بین عقل انسان و هوش ماهی (که نوعی زورآزمایی بین انسان و طبیعته) آشکار بشه. هیچ صحبتی
پشتم گرمه
-
تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 15:24
امروز مثل بچۀ آدم نشسته بودم و داشتم با تلفن حرف میزدم که وسطای صحبت، احتمالاً کمی بیش از حد به پشتی صندلی تکیه دادم که ناگهان تررررررررررررررق! پایه صندلی شکست و صندلی هم برگشت و حقیر در پوزیشن 90 درجه درحالیکه هر دوتا پام از پشت میز بالا بود آرام گرفتم! (اگه این وضعیت رو تجربه کرده باشین میدونین ک
زیرخاکی از نوعی دیگر!
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 1:25
به نظر شما این عکس چیه؟ پاسخ: این عکس، مربوط به آخرین یافتۀ حفّاریهای اینجانب از خرت و پرت های قدیمی منزل والده محترم است که می توان آنرا نوعی زیرخاکی عهد بوق دانست که البته آنرا به نام دیگرش (یعنی دفترچه خاطرات) نیز می شناسیم. این دفترچه خاطرات مربوط به سال 1374 و متعلق به دو احمق به نامهای سعید
با تعمق خوانده شود
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 1:25
بعضی چیزها هست که اگه هرچقدر هم بخوام در موردش بنویسم می بینم که قبلاً توسط یک بزرگوار دیگه به بهترین نحو ممکن نوشته و توضیح داده شده که عمراً امثال من بتونیم به این زیبایی و وضوح حق مطلب رو ادا کنیم. پس شاید عدم معرفی این مطالب رو بشه نوعی خیانت به دیگران دونست! ساعت رولکس و شکم گرسنه نوشتۀ محمدرض
دگرخرپنداری و خودجُغدانگاری، راهی مطمئن به سوی مرگهای دلخراش
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 1:25
یک هفته از شروع سال جدید گذشته و متاسفانه آمار 150 کشته و 3000 مجروح تصادفات جاده ای کشورمون، علیرغم اینکه نسبت به سالهای قبل کمتر شده ولی بازهم دردآوره. بدون شک این عزیزان که به رحمت خدا رفتن یا الان در بیمارستانها بسترین، در لحظه شروع سفرشون هرگز متصوّر نبودن که ممکنه خودشون یکی از پایه های تشکیل
جهاد اکبر
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 1:25
دوران دبیرستان، یک دبیر دینی داشتیم که خیلی در مورد واژه نفس امّاره مانور میداد. طوریکه اگر اون عبارت رو از دایره واژگانش حذف میکردی، مثل این بود که بوق رو از رانندگی بعضی ها حذف کنی! اکثر مثال هایی که در این رابطه می زد مستقیم یا غیرمستقیم در حوزه افعال خاک بر سری طبقه بندی می شد! یکی نبود بهش بگه
حمایت غیر شعاری
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 1:25
مدتی بود که تصمیم داشتم ماهی ها رو عوض کنم و برم سراغ نژاد گلدفیش. امروز فرصتی شد تا برم به مرکز آکواریوم و ماهی فروشی. قصدم خرید چندتا گلدفیش ردکپ، کله شیری، کالیکو و مرواریدی بود که چشمم خورد به یک وان پر از ماهی قرمزهای سفره هفت سین که می خواستن بار وانت کنن و برشون گردونن به استخرهای پرورش ماهی
شاید هم یک تغییر اجباری
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 1:25
سال گذشته در پست تجدید خاطره از حذف شبکه های ارتباطی مجازی خودم نوشتم و اینکه چقدر زندگی لذت بخش و زیبا شد . هرچند بعدش مجبور شدم بنا به اصرار مدیرعامل، دوباره تلگرام رو نصب کنم. به این بهانه که برای ارتباطات کاریمون خیلی مهمه! (اللهم اشف کل مریض!) حالا اینکه تولید محتوای کانال شرکت ما که هر انسان ع
برو بریم که ...
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 1:25
احتمالاً این جوک معروف و قدیمی رو شنیدین: معلم می بینه یکی از شاگرداش به اسم قلی هر روز پای چشمش کبوده. یه روز ازش می پرسه: قلی. چرا همیشه پای یک چشمت کبوده؟ قلی هم میگه : آقا اجازه. هرشب قبل از خاموش شدن چراغای خونه، بابام میاد بالا سرم و می پرسه قلی خوابیدی؟! منم میگم نع!! اونم یه مشت می کوبه پا
پسر نوح و خودکلاغ پنداران
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 1:25
از زمان افتتاح این دکّه (بخونین وبلاگ) هر احتمالی رو متصوّر بودم جز اینکه مجبور بشم ساعت 5 صبح یه پست بنویسم و منتشر کنم. (واقعاً به کجا داریم میریم؟!) تو پست قبلی اشاره کردم که زلزلۀ ظهر دیروز رو با چه پوزیشن غیر اخلاقی پشت سر گذاشتم. (زشته دوباره بخوام تکرار کنم!) ساعت 12 و 40 دقیقه شب (البته باکل
همون بهتر که نداریم
-
تاریخ: 1396/1/23 ساعت: 1:25
مقدمتاً اجازه میخوام اون حکایت معروف تاریخی رو بازگو کنم: آورده اند که : جناب کریمخان زند (معروف به وکیل الرّعایا) توی باغ مشغول عشق و حال شاهانه بود (مثلاً قلیون میکشید!) که مردی گریه کنان درحالیکه به سر و صورتش هم سیلی می زد خودش رو رسوند به محضر ایشون و گفت: ــ ای وکیل الرعایا. من کوری مادرزاد ب